یه دوست دارم به اسم ِ سمانه ، این سمانه خانوم ِ گل توی یه خونواده ی مذهبی ِ مسلمون به دنیا اومده و الحق که یه دختر ماه ِ هم از نظر اخلاق هم از لحاظ ظاهر؛ تو دوران ِ مدرسه با هم دوست شدیم ، نمیدونم یه احساس ِ خاصی بهش دارم با اونکه همه بهمون میگفتن شما نمیتونید دوستای خوبی باشید، اما من سمانه رو از همه ی دوستام بیشتر دوست دارم یه جورایی بی شیله پیلس، اونم فکر کنم هین حسو به من داره ...
دیروز صبح با من تماس گرفت و بعد از احوال پرسی ِ پام منو دعوت کرد خونشون ... مثل اینکه هییت داشتن ، منم تو عمرم یکی دوبار رفته بودم که واقعا از این کارم پشیمون شدم... اما من بخاطرسمانه قول دادم اگه خوب باشم برم...
به آیدا و سارا هم زنگ زدم که اونا هم بیان اونا هم از خدا خواسته برای اینکه یه جوری وقتشونو تلف کنن قبول کردن ، بعد از اذان شروع میشد ما هم عین ِ این خنگها دربه در دنبال ِ ساعت اذان ....
دفعه قبلی که رفته بودم همه مشکی پوشیده بودن منم بخاطر اینکه مثل اوندفعه ضایع نشم مشکی پوشیدم... سارا گیجول تریپ صورتی زده بود هرچی بهش گفتم برو مشکی بپوش گوش نداد آیدا هم با اونکه مشکی پوشیده بود بازم ضایع بود ، پیش خودم گفتم بیخیال نمیخواد بریم شاید اگه سمانه اون دوتا رو اونطوری میدید ناراحت میشد آخه دیگه اخلاقش دستم اومده بود...
ازاینکه دوتا خنگو دعوت کرده بودم مثل یه حیون وفادار پشیمون شده بودم – طبق معمول خودتون حدس بزنید که روی صحبتم با کدوم حیونه
رسیدم دم خونشون شالمو کشیدم جلو ، باور میکنید قلبم داشت تند تند میزد؟ یه جورایی میترسیدم برم تو ، دیگه پشیمون شدم و میخواستم برگردم که یهو صدای مامی سمانه اومد ( مونا جون... سلام ... بیا تو عزیزم خوش اومدی ) ( سلام ... ببخشید مزاحم شدم ) ( این حرفها چیه دخترم ، هییت ِ امام حسین که این حرفها رو نداره... برو تو عزیزم سمانه هم اونجاست) ...
نمیدونم چرا انقدر هول کرده بودم قلبم داشت میومد تو دهنم... (مونا مونــــا ...سلام) (اا سلام ...خوبی؟) ( ممنون تو خوبی؟ فکر نمیکردم که بیای) ( اختیار دارید مگه میشه حرف سمانه خانومو نادیده گرفت ) ( بیا بشینیم اینجا)... جو خیلی سنگین بود ، خیلی بد نگاه میکردن من که مشکی پوشیده بودم؟ تمام سعی خودمو کرده بودم که مثل ِ اونا بیام... بخدا داشت گریه ام میگرفت ... چند نفر هم فکر کنم بخاطر اینکه من بشنوم بلند گفتن ( نگاه انگار اومده مهمونی ... خجالت نمیکشه ) ( بهتر بره دنبال ولگردیش امام حسین از این چیزا خوشش نمییاد) و... حتی سمانه هم شنید بیچاره سرخ شده بود و هی میخواست حواس ِ منو پرت کنه که نشنوم اما من شنیده بودم ، بخدا به خاطر احترامی که به سمیرا داشتم هیچی نگفتم مگه نه همون جا دهن های گشادشونو میبستم – همین حرکات رو انجام میدن که آدم از همه چیز زده میشه -....کلی به خودم لعنت فرستادم که دوباره اشتباه پارسالو تکرار کردم و اومده بودم تو همچون جاهایی ... من بیجا بکنم اگه دوباره از این غلط ها بکنم... اصلا به اونا چه ربطی داشت ؟ مگه من بخاطر اونا اومده بودم که از بودنم ناراضی بودن؟ ... کلی خودمو نگه داشتم و نرفتم تا بیشتر لجشون در بیاد تازه بخاطر اینکه بیشتر بسوزن بلند شدم و کمک سمانه کردم و اون چایی میداد منم خرما... دیگه میخواستن شام بدن که من بلند شدم برم اما مامی سمانه نذاشت (غذای امام حسین تبرک ِ بشین بخور )... دیگه مجبور شدم بشینم ...
ساعت حدودای 10 10.30 بود و دیگه بیشتری ها شامشونو خورده بودن که تازه یکی اومد و گفت ( ااا تموم شد؟ من فکر کردم ساعت 10 شروع میشه) ؛ کلی به طرف خندیدم انگار میخواسته بیاد اکس پارتی... ولی خداییش حاظرم به شرافتم قسم بخورم که نصفشون واسه شام اومده بودن ... بخاطر هر چی که اومده باشن به من ربطی نداره ،خود دانندو خـــــدای خود...
با اونکه خیلی حرص خوردم تو اون مجلس و اونا نباید با من اونطوری برخورد میکردن اما سعی میکنم فراموش کنم ؛ دلم میخواست اینجا کلی بهشون بدوبیراه بگم اما من که مثل ِ اونا بی شخصیت نیستم و به هر آدمی از هر اقلیتی احترام می ذارم، فقط اینو میتونم بگم واقعا برای یه سری آدم خیلی متاسفم خیـــــلی...
تا یادم نرفته اینم بگم که کار اشغالگرای عراق واقعا شرم آور بود ، دیگه آدم تا چه حد عقلش باید خالی از شعور باشه؟؟؟مثل اینکه جمعه راهپیمایی ِ سعی کنید برید – در صورتی که هیچ فایده ای نداره...- اما بعنوان ِ یه مسلمون که بهتون توهین شده نارضایتی ِ خودتونو اعلام کنید... اگه مملکت دست من بود تمام ِ ارتش رو ، رو سر همشون خراب میکردم تا بفهمن دنیا دست کیه...
از تنها چیزی که تو دنیا بدم میاد ( البته غیر از دروغ ، غیبت ، حسادت ، دوبهمزنی و... ) نادیده گرفتن اعقاید آدما و بی احترامی به مقدسات اوناس ...
به امید فردایی ســـــبز --------------> برای همتون ....